تبليغاتX
خرابات نشین

خرابات نشین

 

هاربٌ مِنْكَ اِلَيْكَ ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط من  | 

 

فَاصبر انَّ وَعدَ اللهِ حَقٌ وَ لا یَستَخِفَّنَّکَ الّذینَ لا یوقِنونَ    روم/۶۰

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط من 

خدایا...

 

لَعَلّکَ عن بابکَ طَرَدتَنی

اَو لَعَلّکَ لَم تُحِبّ اَن تَسمَعَ دُعائی فباعَدتَنی


 

وَ اَعِنّی بالبُکاءِ عَلی نَفسی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط من 

 

اگر مرا تو نخواهی ، دلم تو را نگذارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط من 

...

تکرار کن

تا اشتباه نکنم

تا بی خردانه بر لحظه ها گام نگذارم

تا ناهشیار و بی اعتنا

اکنون را به فریب باغ های ناشکفته ی فردا آزرده نسازم

...

تکرار کن و مقدّر کن تا پشیمان نشوم

تا پشیمان شوم که چرا پشیمان شدم

تکرار کن

و لحظه هایی را که به گرداب حادثه پایان یافت

مقدّر کن تا جویبار لحظه ها را به سوی دریای آرام حادثه ای دلپذیر کج کنم

مقدّر کن تا خود حادثه ای شوم

تکرار کن

           مرا تکرار کن

                               آمین...

                                                                منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط من 

 

"خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟!"

 

                                                             ملاصدرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط من 

 

نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید!

 

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد

ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

                                                              ه.ا.سایه

پ.ن. اصلا بهار می شود که تو بیایی...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط من 

خیالم چون...

 

هوا ، آرام .

شب ، خاموش .

راه آسمان ها باز ...

  فریدون مشیری                          

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط من 

 

ـ تو مگو ما را بدان شه بار نیست
ـ با کریمان کارها دشوار نیست

 مولوی
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط من 

یک نفس عمیق ...

 
دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

و "هیچ" چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه،

هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط من 

بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

 

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی."

پرنده گفت: "من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم."

انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"  انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت: "نمی دانی، توی آسمان چه قدر جای تو خالیست."  انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی ِ دور. یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: "غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای پرنده یک ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود."

پرنده این را گفت و پر زد. انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: "یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال هایت را کجا جا گذاشتی؟"

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

آن وقت رو به خدا کرد و گریست...

                                                                    عرفان نظرآهاری

پ.ن. خیلی وقته که خواب پرواز رو هم ندیدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط من 

 

- و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا (لقمان/۳۴)

- و توکل علی الله و کفی بالله وکیلا (احزاب/۴۸)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط من 

افسوس...

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست...

                                              ه.ا.سایه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 5:42 قبل از ظهر  توسط من 

 

 قل ما یعبؤا بکم ربّی لو لا دعاؤکم     (فرقان/۷۷)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط من 

 

پایان آن حماسه ی دردآلود

شامی غریب بود

شامی گرفته و غمناک...

دیگر همیشه شعر

دیگر همیشه مرثیه

        در بحر اشک بود...

                                                سلمان هراتی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط من 

به: خدا

 

کلمه ها مدام توی ذهنت وول می خورن... هی با خودت فکر می کنی که چه جوری اونا رو دنبال هم

 بچینی که حرف دلتو زده باشی؟

آه! نه! خدایا این دیگه آخر عجز و ناتوانیه که حرف دلت رو هم نتونی به زبون بیاری.

و درست همون موقع ها این آیه رو می خونی که:

«  وَ لَم اَکُن بدُعائِکَ رَبِّ شَقیّا »

و من از دعا به درگاه کرم تو خود را محروم از عطای تو ندانسته ام. (مریم؛ آیه ۴)

 

که تمام حرف دلت رو به یکباره می ریزه بیرون. و سبک می شی، سبک...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط من 

 

ع ر ف ه

ای توشه و توان سختی‏هايم! ای همدم تنهايی‏هايم! ای فريادرس غم ها و غصه‏هايم! ای ولی نعمت هايم! ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات! ای مونس و مامن و ياورم در کنج عزلت و تنهايی و بی‏کسی! ای تنها اميد و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی! ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت‏بی‏انتهای تو!

دريافتی از دعای عرفه(سيد مهدی شجاعی)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط من 

 

حسبی

حسبی

حسبی من سوالی علمک بحالی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط من 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط من 

پس...

 

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کس را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند

پس

 من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 

                                                      قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط من 

 

 .

 .

 .

 .

نه! نه خدای من از عدالتت به دوره . من تو رو اینجوری نشناختم.

پ.ن.  عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

         گوشه گیران را ز آسایش طمع  باید  برید  ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط من 

 

السلام علیک حین تحمد و تستغفر

هیچ لحظه ای رو نمی تونی با غروب های جمعه مقایسه کنی

وقتی از بلندگوی مسجد  " آل یاسین " پخش میشه

وقتی صدا ضعیفه و تو سعی می کنی بشنوی

نمی دونی چقدر صداش دلنشینه

 و آرامش بخش...

و چه لذتی داره وقتی که این صدا از اون دور دورا میاد...

و تمام خونه رو پر می کنه...

نمی دونی...

پ.ن. اُشهِدُکَ یا مولای...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط من 

 

السلام علیک ایها الامام الرئوف

 چو نیلوفر عاشقانه

چنان می پیچم به پای تو

که سر تا پا بشکفد گل

ز هر بندم در هوای تو

به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد

به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط من 

نتوان...

 

 

 پ.ن.  تو ندانی نتوان نقش تو بستن به گمان...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط من 

 

اندیشه ی دو دلم

به دلخواه نسیم این سو و آن سو می رود

از میان پلک ها

روشنی ات را می شوم پذیرا،

ای آفتابی که می نواریم

ببخشای بر تن آسایی ام...

                                               آندره ژید 

                                         "مائده های تازه"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط من 

 

« وَ اَعِنّی بالبُکاءِ عَلی نَفسی »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط من 

دلتنگی!

 

امشب همش این شعر تو ذهنم چرخ می زنه که:

حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم    خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چگونه طوف  کنم در  فضای عالم قدس     که در  سراچه ی ترکیب تخته بند  تنم

احساس خسران می کنم. ماه رمضان تموم شد و من... و من که تموم نشدم.

و فاصله ی زیادی که بین من و  " که با وجود تو کس نشنود ز من که منم "  باقیه!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط من 

هر قاصدکی یک پیامبر است...

 

هر قاصدکی یک پیامبر است

ساکت و ساده و سبک بود ؛ قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید و چیزی گفت. قاصدک   بی تاب شد و  هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدک رو به فرشته کرد و  گفت : "اما شانه های من ظریف است. زیر بار این خبر می شکند. من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم."

 فرشته گفت :"درست است ، آن چه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین ؛ حتی برای کوه. اما   تو می توانی ، زیرا قرار است بی قرار باشی."

فرشته گفت :"فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر."

آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد.

                                                             *   *   *

حالا هزاران سال است که قاصدک می رود ، می چرخد و می رود، می رقصد و می رود  و همه می دانند   که او با خود خبری دارد.

دیروز  قاصدکی که به حوالی پنجره ات  آمده بود، خبری آورده  بود و تو  یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است. پنجره بسته بود، تو نشنیدی و او رد شد.

                                                             *   *   *

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود. از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد.

                                                                        عرفان نظرآهاری

 

پ.ن.1  سه تا کتاب برای خودم خریدم. کمتر پیش میآد که خودمو این جوری تحویل بگیرم. ولی به هرحال این بار که تحویل گرفتم و خیلی هم از این بابت خوشحالم، چون خیلی دوستشون دارم. متن بالا هم از یکی از همون کتاب هاست.

پ.ن.2   یا رب نظر تو برنگردد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 6:11 قبل از ظهر  توسط من 

...(4)

 

فروغ بخش شب انتظار، آمدنی ست
نگـار آمدنی، غمگسار آمدنی ست
به خاک کـوچه ی دیـدار آب می پاشنـد
بخوان ترانه ی شادی که یار آمدنی ست
ببین چگونه قناری ز شـوق می لرزد
نترس از شب یلدا ! بهار آمدنی ست
صـدای شیهــه ی رخـش ظهــور می آیـد
خبــر د هیـد به یاران: ســوار آمدنی ست
بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند
یگـانـه فاتـح این کـوهســـار، آمـدنی ست

                                        مرتضی امیری

پ.ن. نیمه ی شعبان!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط من 

...(3)

 

به خدا من خسته ام

خیلی دلم می خواهد از این جا

به جانب آن رهایی آرام بی دردسر برگردم

آیا تو قول می دهی

دوباره من از شوف سادگی...

اشتباه نکنم؟

                                    سید علی صالحی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط من